تبليغاتX
آراد
من از همه ی ماجرا خبر دارم
روییدن در باغ کار هر گلی است...

نیلوفر باید بود تا در مرداب هم رویید...

+  Sat 14 May 2011ساعت    o0far 

انقدر برای پیچاندنم نقشه کشیدی

که پروژه ی تمام میدانهای این حوالی را به توداده اند

عزیز عشقمان هرچه نداشت

تو را که آرشیتکت کرد؟

+  Sat 14 May 2011ساعت    o0far  | 

وقتي يه كسي بهت گف دارم ميميرم

باور كن

اما لااقل تو بدتر هلش نده

كه به مرگ نزديكتر شه

اينو به بقيه آدما كه مردنشون ميادم بگو

پ.ن: اينو بابا گفت.وقتي صداش پشت گوشي از ازدحام مرگ ميلرزيد.

+  Fri 21 Jan 2011ساعت    o0far  | 

رفت

بدون يه كلمه خدافظ بابايي

+  Sun 16 Jan 2011ساعت    o0far  | 

تلفن زنگ میزنه یه زنه پشته خطه تندتند ور ور می کنه که از شرکت خدماتی تماس میگیرم نظافت چی نمی خواین؟گفتم:چرا زندگیمو گ ه گرفته یکیو بفرستین.هیچی نگفت قطع کرد.

+  Sat 8 Jan 2011ساعت    o0far  | 

هیچ چیز زجر آورتر از این نیست که پدرت از تو بخواد یک لیوان آب بیاری و جعبه ی قرص هاش رو.

+  Sat 8 Jan 2011ساعت    o0far 

هر روز صبح نوزادی به دنیا می آید

به امید آمدنت

درست اینجا زیر پتویم

با هق هق

و

هر شب پیرمردی میمیرد

از اینهمه نبودنت

درست اینجا زیر پتویم

 

پ.ن: همچنان با هق هق.
+  Sat 8 Jan 2011ساعت    o0far 

 

بین من و تو دیواریستـ به نام غربتـ

که بلندایشـ جهل و ضخامتشـ غفلتـ استـ...

 

 

پ.ن:این حرفی بود که وقتی چشمام چشمه شده بود بابا گفت...یا وقتی بابا گفت چشمام چشمه شد.نمیدونم.

پ.ن:...و ضخامتش غفلت است

پ.ن:تو چه میدونی غم یعنی چی؟؟برو گردو بازیتو بکن.

+  Thu 6 Jan 2011ساعت    o0far 

من اینطوری نبودم...داری عوضم میکنی عوضی.

+  Thu 6 Jan 2011ساعت    o0far 

خمیر بازیش را میده دستم با دلبریِ تمام میگه:اوفر واسم گوشفند درس کن لفن(لطفن)!با دقت تمام جونور رو از دل خمیر در میارم که امیدش نا امید نشه.ذوق میکنه میگه:چه شوشله(خوشگله)!میره پنج دقیقه بعد با گوسفندی که حالا له شده برمیگرده:اوفر خراب شد...با چشمان سبز تیله ایش زل میزنه به چشمام:یه بار دیده(دیگه) لفن!و من انقد "بارهای دیگه" گوسفند زاییدم که گوسفندهای آخر رو خیلی سریع می ساختم و در ازاش یه بوس میگرفتم که اگر بزرگ بشود میفهمد یک بوس برای یک گله گوسفند کافی بود و کلی به خودش فحش میداد.آخر شب وقتی با یه گوسفند گلوله شده اومد تو اتاق دیگه نگفت"لفن اوفر".فقط گفت:اوفر ما دیگه باهم دوستیم آره؟و من لبخند زدم و گفتم:دوستِ دوست.و بهش تذکر هم دادم دوستش دارم اما نتوانستم بگویم دوستی واسه سوءاستفاده نیس که بخواد هی هی واسش گوسفند بزایم و اون هی هی ذوق کنه و من دیگه بوسش نکنم.با این حساب دستشو دراز کرد طرفمو خمیر رو داد دستمو گفت:آخه من گوشفن دوس دالم.و من نفهمیدم منظورش من بودم یا خمیر بازیش.چون ایندفعه بهم گفت دلش یه "موشی موشی" می خواد.و من بع بع کردم که بیشتر گوسفند دوس داشته باشه.

 

 

پ.ن:میگن حرف راست رو باید از بچه شنید.

پ.ن:چوپون گله ی گوسفندا بعضی چیزارو داره خیلی زود یاد می گیره...نگرانشم:(
+  Thu 6 Jan 2011ساعت    o0far